بزمرگی؛ آیینهای که تماشایش آسان نیست
بزمرگی، آیینهای بسیار صریح از بحرانهای جامعه ایران در چند دهه اخیر است. جواد سعیدیپور برای ساخت این تصویر چندبعدی و کمسابقه از جامعهای بهشدت ضربهخورده و رنجکشیده، نهتنها محدودیتهای قانونی خلق ادبیات داستانی در دوران جمهوری اسلامی را نادیده گرفته، بلکه حتی به سختگیریهای عرفی و نانوشته نیز تن نداده است. او در این رمان، تصویری تلخ و تاریک از لایههای گوناگون جامعه ایران ترسیم کرده که در آن، هم پرسشهای بنیادین و فلسفی یک نسل دینزده و ایدئولوژیگریز بازتاب دارد و هم رنج و درد زندگی زیر سایه یک ساختار سرکوبگر و ناکارآمد.
در بزمرگی، از نگاه جواد سعیدیپور، انسان ایرانی موجودی استثنایی و جدا از انسانهای دیگر جوامع نیست و بخش بزرگی از درد و رنجی که او روایت میکند، فراتر از مرزهای جغرافیایی نیز قابل فهم است. اما این نگاه جهانشمول به هیچ وجه باعث نشده است که او ویژگیهای منحصربهفرد همین انسان را نادیده بگیرد. برای او، سلسلهمراتب قدرت و ناتوانی ساختاری در برابر ظلم و درد دیگران، در بستر محلی نیز اهمیت دارد. او درباره انسانهایی مینویسد که خود آنها را از نزدیک دیده و با آنها زندگی کرده است، نه موجوداتی در دوردست که صرفا زاییده تصور و تخیلش باشند.
بزمرگی درباره جامعه ایران است؛ درباره همین جامعه که در پنج دهه اخیر، یکی از متفاوتترین تجربههای بشری را در زیست انسانی دوران مدرن پشت سر گذاشته و در خلال همین تجربه، در فضایی بهشدت خشن، ظالمانه و بیرحم با بحرانهای عمیق هویتی روبهروست. این روایت نیز از ستیز با ارزشها یا باورهای این جامعه برنمیآید، بلکه به شرح بنبستها و زخمهای درماننشده آن میپردازد. به همین دلیل، هیچ چیز در بزمرگی تصادفی نیست: از خشکسالی، انزوا و جغرافیای محلی به نام «بزمرگی» که رمان در آن رخ میدهد، تا ویژگیها، باورها و ارزشهای شخصیتهایی که در سراسر رمان بین دو قطب اهورایی و اهریمنی در نوساناند.
رمان، روایت دوران سربازی یک ستواندوم تحصیلکرده در شهری بیابانی است. او پیشتر خدمت را نیمهکاره رها کرده و این بار میخواهد آن را تمام کند تا بتواند کار کند و بار زندگی مشترک فقط بر دوش همسرش ندا نباشد. داستان با دیدار شاهی پس از بازگشت راوی آغاز میشود؛ بنابراین آسیبهای بهجامانده از اقامت در بزمرگی، پیش از شرح آن دوران دیده میشوند.
قاب آغازین و انتخابهای جواد سعیدیپور برای اصل روایت بسیار مهماند. ساعتهای ازکارافتاده، رابطه راوی و آذر، دشواری گفتوگو با شاهی و شاخ بزی که شاهی به یادگار آورده، حال و گذشته را در هم میآمیزند و از همان ابتدا به این پرسش دامن میزنند که آنها چگونه به این وضعیت رسیدهاند و در بزمرگی بر آنها چه گذشته است.
راوی و مسئولیت
یکی از تمهای محوری این رمان، پرسشی عمیقتر درباره عادتکردن به خشونت و تلاش آدم برای حفظ تصویری پذیرفتنی از خودش در روزگاری سرشار از تاریکی و تباهی است. حتی خود راوی از ابتدا در این تباهی و ابتذال آزاردهنده دست دارد: دروغ میگوید، در تمسخر شخصیتی به نام شمشیری شریک میشود و برای بعضی رفتارهای ظالمانه خود روایتی تسلیبخش میسازد. او در پایان فصل هشتم اعتراف میکند: «دوست داشتم خودم هم بتوانم دروغهایی را که به حمید میگویم باور کنم.»
دلسوزی او واقعی است، اما همیشه به کنش مسئولانه نمیرسد. حتی هنگام خطر، اسلحهاش را به سوی دو کودک میگیرد و ماشه را میفشارد و تنها بستهبودن ضامن مانع شلیک میشود. به همین دلیل، زندهماندن دو کودک را نمیتوان حاصل فضیلت او دانست. او بهراحتی ممکن بود به انسانی تبدیل شود که از موضع برتری در سلسلهمراتب قدرت، دو کودک را به ضرب گلوله کشته است. او بعد از وحشت ناشی از کشتن بز، در صحنهای دیگر به تیراندازی تفریحی به حیوانات میپیوندد. در رفتارهای او، حساسیت به رنج دیگران و بیحسی در برابر آن پیوسته جای یکدیگر را میگیرند.
در نهایت کار به جایی میرسد که ممکن است نهتنها قضاوت خواننده درباره راوی تغییر کند، بلکه حتی اعتماد به او نیز از دست برود. آیا راوی ماجرا را درست روایت میکند یا گرفتار خودفریبی و سازش اخلاقی است؟ این فاصله زمانی آشکار میشود که خواننده میبیند او برای عملش چه توجیهاتی میآورد. در اینجا بار بخش مهمی از معماهای اخلاقی رمان بر دوش خواننده قرار گرفته است، چراکه رابطه خواننده و راوی به قضاوت خواننده درباره نتایج رفتارها و اعمال راوی بستگی دارد.
این وضعیت به رابطه خود راوی با یکی از شخصیتها به نام شاهی بیشباهت نیست. در رمان بزمرگی، رابطه پیچیده شاهی با راوی و جزئیات این شخصیت مهم، از کنار هم قرار گرفتن مراقبت او از راوی و اخاذی، شکنجه و اعترافهایش شکل میگیرند؛ محبت خصوصی او قساوت عمومیاش را خنثی نمیکند.
طنز سیاه و بازخوانی گذشته
یکی از شگردهای موثر سعیدیپور، عوضکردن معنای صحنههای پیشین با اطلاعات تازه است. راوی گمان میکند سگی به او دل بسته، اما بعد میفهمد سگ کنار صندوق پست منتظر صاحب زندانیاش بوده است. کشف تازه، میل راوی به محبوببودن و مالکبودن را آشکار میکند و به حیوان گذشتهای مستقل میدهد. در پایان صفحه ۱۲۴، راوی طبق عادت برای سگ غذا برمیدارد و تازه در راه، نبودنش را به یاد میآورد. این صحنه اثر آن رابطه را در رفتار روزمره نگه میدارد و در عین حال، یکی از دهها دلیل بیاعتمادی عمیقش به مناسبات و روابط اجتماعی را آشکار میکند.
نامههای راوی به ندا نمونه دیگری از همین برخورد با اطلاعات پسزمینه و بستر رخدادها هستند. شنیدن صدای ندا از رادیو، در کنار شکست ارتباط خصوصی قرار میگیرد. در جایی دیگر، کشف نامههای جمعآورینشده در صندوق، بخشی از برداشت راوی از سکوت همسرش را بهکلی بیاعتبار میکند. با این حال، این کشف او را از مسئولیت ترک ندا بدون خبر دادن به او و تماسنگرفتنهایش معاف نمیکند و خانواده و همکارش نیز همین رفتارهایش را زیر سوال میبرند. این بدان معنا نیست که در دنیای سعیدیپور از سیاه و سفید خبری نیست یا همه چیز در میانه و خاکستری است؛ بلکه در این دنیا، سیاه و سفید ماهیتی باثبات و ابدی ندارند.
طنز سیاه رمان نیز از منطق عملی قدرت ساخته میشود. در بحران بالای دکل، درخواست تعویض لامپ در میان حرفها میآید، برگه مرخصی وسیله پایینآوردن سرباز میشود و بلافاصله پس گرفته میشود. برای توجیه وضع بد یک گروه، جای بدتر گروه دیگری را نشان میدهند. این جابهجاییهای بهظاهر عادی، بیاعتنایی ساختار حاکم به رنج را در صحنههایی پرماجرا نشان میدهند؛ ساختاری که با سلسلهمراتب ناعادلانه و حتی ظالمانه قدرت، به رنج دامن میزند.
گفتوگوها در بهترین لحظهها با تغییر معنای پرسش پیش میروند. در دیدار با خانواده روستایی، راوی سوالی درباره پول را پرسش از علت پرداخت تلقی میکند، در حالی که مخاطب پرسیده است خود پول چیست. در بازجویی چوپان نیز حرفزدن از زیبایی آسمان، تمسخر بازجو تلقی میشود. تماشای ستارهها در صفحه ۲۲۰، حرف همان چوپان را به یاد راوی میآورد و به جملهای کوچک، ادامهای روایی میدهد. بدین شکل، بهمرور میفهمیم که پرسشها درباره پسزمینه تکتک جملات و تفسیرهای گوناگون از آنها، نه از سر وسواس و توهمات بیمارگونه، بلکه در نتیجه تجربه زیسته شخصیتها به وجود آمدهاند و همواره دغدغههایی واقعی هستند.
رنج در اشیا و بدن
از نقاط قوت نثر جواد سعیدیپور در این رمان، سپردن بخشی از بار عاطفی قصهگویی به یک حس یا حرکت است. پس از صحنهای طولانی درباره کودک مرده، پایان فصل چنین است: «سرمای صورت بچه، روی انگشتم مانده بود.» جمله به جای توضیح اندوه، ماندگاری تماس را ثبت میکند. لباس پسر در دست پدر داغدار، حلقهای که از انگشت لاغرشده میافتد و سیبی که راوی به آن لگد میزند و سپس از جوی برمیدارد و میخورد، به همین شیوه احساسات نادیده را در ماده و حرکت نشان میدهند.
حتی گرما و مکان هم در رفتار دخالت میکنند: محل خواب، تحمل بدن، استفاده از آب و برخورداری از خنکی، تابع شرایط و جایگاه آدمهاست. حیوانها هم بخشی از همین جهان مادیاند. بز، علاوه بر حضور در عنوان، منبع غذا و معاش و موضوع دلبستگی یا خشونت است. ماجرای بز و بزغاله در میانه کتاب، ضیافت افسران و جستوجوی زن صاحب بز، معانی عنوان را در چند موقعیت تغییر میدهند و بازسازی میکنند. به همین دلیل، تقلیل عنوان به یک نماد واحد ممکن است به کمرنگشدن این رابطهها و نادیده گرفتهشدن لایههای عمیقتر رمان بینجامد.
با حضور یک نویسنده تبعیدی و ممنوعالقلم به نام ناظم در بزمرگی، میتوان در این شخصیت تصویری تخیلی از جواد سعیدیپور نیز دید. نویسنده از خاطرات و شنیدههای راوی یادداشت برمیدارد و میگوید شاید روزی کتابی درباره بزمرگی بنویسد. این پیوند، امکان خواندن رمان بهعنوان مقاومت حافظه در برابر حذف را فراهم میکند و میتواند اشارهای کوتاه و گذرا به تجربیات تلخ و دشوار زندگی شخصی جواد سعیدیپور باشد.
از این منظر، شکل مرگ ناظم و ابهام درباره آن، همانند باقی ابعاد شخصیت این نویسنده، میتوانند آمیزهای از تخیل و واقعیتهای زندگی جواد سعیدیپور به نظر برسند. خاکستر نوشتهها دیده میشود، اما معلوم نیست چه کسی نوشتهها را آتش زده است. سفره برای دو نفر چیده شده و پدر معظمی در خودکشی او تردید میکند، اما او و راوی، با وجود این تردید، گزارش خودکشی را امضا میکنند؛ نکتهای که چه بسا بعد از درگذشت جواد سعیدیپور، برای خوانندگان معانی تازهای نیز پیدا کرده باشد.
پایان بزمرگی
در صفحات ۳۸۶ تا ۳۸۷، گرفتن کارت پایان خدمت با بازگشت اخلاقی همراه نمیشود. راوی میگوید دیگر برای رنج بازداشتیها دل نمیسوزاند و از سیلیزدن به کسی میگوید که برای خبرکردن خانواده کمک خواسته است. آغاز و پایان در کنار هم، خروج از شهر و رهایی از عادتهای آن را از هم جدا میکنند.
گفتوگوی پایانی با دختر محبوب فرهاد نیز پایان خوش قطعی نمیسازد. در صفحه ۳۸۲، راوی گفته است موضوع رابطه دختر با جیکجیک را به فرهاد نگفته است. در صفحات ۳۸۹ تا ۳۹۰، خلاف آن را به دختر میگوید تا او را به بازگشت متقاعد کند. امید خصوصیاش در صفحه ۳۹۱ نشان میدهد از پذیرش دختر از سوی فرهاد مطمئن نیست. او نیت خود را حمایت از دختر میداند، اما با اطلاعات ساختگی مسیر تصمیم او را عوض میکند. این تناقض تا پایان، آشتی خواننده با شخصیت راوی را دشوار میکند.
اگرچه بزمرگی آیینهای از یک دوران و درد و رنج نسلی از جامعه ایران است، قرار گرفتن در برابر این آیینه برای خواننده ایرانی لزوما آسان نیست.
بزمرگی، جواد سعیدیپور، نسخه الکترونیکی فروردین ۱۳۹۱. شمارهها به صفحات چاپی کتاب ارجاع دارند؛ هر برگ PDF دو صفحه کتاب را در بر دارد.
تفسیرها و داوریهای این نوشته یک خوانش ادبیاند. شخصیتها و راویان داستان یا گویندگان شعر را نباید بهطور خودکار با زندگی و دیدگاه مؤلف یکی گرفت. فاصلهگذاری و نشانهگذاری نقلها یکدست شده است.
مراجعه به نسخه کامل کتاب