خانهنوشته‌های دیگرانبزمرگی از نگاه ساسان قهرمان

نوشته‌های دیگران · گفتار و مقاله

بزمرگی از نگاه ساسان قهرمان

نگاهی به رمان «بزمرگی» با قیاس‌هایی ادبی و سینمایی و جایگاه آن در ادبیات داستانی ایران

ساسان قهرمان در استودیوی گفتار ویدئویی درباره بزمرگی
ساسان قهرمان، نویسنده و شاعر (عکس از کانال «آکادمی کافه رنسانس» در یوتیوب)

مدت گفتار: ۵۷ دقیقه و ۲۱ ثانیه

پخش‌کننده یوتیوب پس از انتخاب شما بارگذاری می‌شود.

دیدن ویدئوی کامل در یوتیوب

بزمرگی؛ روایت فرسودگی انسان و سند روانی نسل‌های پس از انقلاب

ساسان قهرمان رمان بزمرگی جواد سعیدی‌پور را از آثار مهم و کمتر شناخته‌شده ادبیات معاصر ایران می‌داند. در خوانش او، ارزش رمان در پیوند میان زبان، شخصیت‌پردازی، جغرافیا و مناسبات قدرت است: جهانی ساخته می‌شود که در آن خشونت به زندگی روزمره راه یافته، اعتماد و زبان عاطفی فرسوده شده و انسان‌ها، بی‌آنکه افق روشنی پیش رو داشته باشند، برای دوام آوردن دست‌وپا می‌زنند. از این منظر و در نگاه او، پادگان و محلی که رمان در آنجا اتفاق می‌افتد، یعنی بزمرگی، تصویری از جامعه ایران پس از انقلاب است.

قهرمان بزمرگی را در چارچوب نظریه‌ها و سبک‌های واقع‌گرایی اجتماعی، ادبیات جنگ و پس از جنگ، ادبیات حاشیه، ناتورالیسم، رئالیسم عریان و ادبیات اگزیستانسیالیستی بررسی می‌کند. و البته بر استقلال جهان و زبان جواد سعیدی‌پور تاکید دارد. مقایسه‌های متعدد بزمرگی با نمونه‌های مطرح داستان، شعر و سینما نیز برای روشن کردن همین جایگاه است. در این قیاس‌ها، علاوه بر وجه مشترک، تفاوت‌هایی نیز مطرح می‌شود که بزمرگی را از آثار یا نویسندگان دیگر جدا می‌کند.

گفتار با خاطره آشنایی قهرمان با دو کتاب آغاز می‌شود: بزمرگی و «عروسک‌ساز» نوشته مریم صابری. او حدود ۱۵ سال پیش این دو رمان را تصادفی پیدا کرده و پشت سر هم، در فاصله دو یا سه روز خوانده است. و از نظرش، تفاوت‌هایشان چشمگیر بوده‌اند: ساختار، شخصیت‌ها، زبان، ضرباهنگ، سبک و طرح این دو داستان یکسان نیست. در یکی، راوی و شخصیت اصلی، زن است و ماجرا در فضای بسته آپارتمانی در تهران می‌گذرد و در دیگری، راوی و شخصیت اصلی مرد است و با سربازخانه‌ای در ناحیه مرزی جنوب روبه‌رو می‌شویم.

اما آنچه برای او تکان‌دهنده است، نزدیکی درونمایه‌ها در دل این تفاوت‌هاست. دو زاویه دید، چهره یک نسل از انسان ایرانی را در دوره‌ای تلخ ترسیم می‌کنند و کنار هم تصویری کامل‌تر می‌سازند. قهرمان کمتر دیده‌شدن این آثار را از جمله به شیوه انتشار و رویارویی با سانسور نسبت می‌دهد. او می‌گوید در این سال‌ها کتاب‌ها را به دوستان و آشنایان پیشنهاد کرده و اکنون می‌خواهد بخشی از دین ادبی دیرینه خود را با پرداختن مفصل‌تر به بزمرگی ادا کند.

جغرافیای فرسودگی

در توصیف قهرمان، بزمرگی نام خیالی ناحیه‌ای دورافتاده و مرزی در جنوب یا جنوب غربی ایران است؛ جایی که سال‌ها باران نباریده و زندگی انسان و حیوان رو به نابودی می‌رود. خاک ترک‌خورده، گرمای کشنده، پشه‌ها، شرایط آلوده زندگی سربازان و خانه‌های نیمه‌ویران، از همان آغاز، جهان رمان را محسوس می‌کنند. او مردم این محیط را به جانورانی تشبیه می‌کند که در قفسی نامرئی یا باغ‌وحشی فراموش‌شده گرفتارند و فقط روز را به شب و شب را به روز می‌رسانند.

خشکسالی و انزوا در این خوانش با شکل روابط اجتماعی پیوند دارند: مردسالاری، اقتدار پدران و بزرگ‌ترها، روابط فرسوده ارباب و رعیتی و نوعی از نظامی‌گری که قهرمان آن را «کاغذی» می‌خواند. فرسودگی زمین و محیط با فرسودگی جان و روان همراه است. بدن و رابطه جنسی نیز به محل آشکار شدن قدرت و نابرابری بدل می‌شوند.

اهمیت این جغرافیا در بیرون ماندن از مرکز هم هست. رمان در تهران، میان روشنفکران یا در زندگی طبقه متوسط نمی‌گذرد؛ پاسگاه، روستا، آسایشگاه و بیغوله را پیش چشم می‌آورد. قهرمان در این انتخاب، جست‌وجوی حقیقت جامعه در حاشیه‌های نادیده گرفته‌شده را می‌بیند. واقع‌گرایی رمان نیز با معنای استعاری آن ناسازگار نیست: گرما، گردوغبار، خرابه و پادگان، اجزای یک وضعیت روانی و تاریخی هستند که در آن مرز انسان و حیوان، و مرز زندگی و مرگ کم‌رنگ می‌شود. تعبیر او از این فضا، جهنمی زمینی است که آدم‌ها در آن زنده‌اند، اما زندگی نمی‌کنند.

برداشت تاریخی قهرمان بر نسلی متمرکز است که آرمان‌های بزرگ پیشینیان را به ارث نبرده، اما خشونت و فرسودگی را تحویل گرفته است. جامعه از انقلاب و جنگ گذشته، ولی روابطش همچنان با منطق جنگ اداره می‌شود. سلسله‌مراتب خشن، ترس، بی‌ثباتی و بی‌اعتمادی پابرجاست. دین و واژگان ایدئولوژی حضور دارند، اما ایمان و معنایی که باید پشت آنها باشد فروریخته است.

شخصیت‌ها میان تنهایی، اعتیاد، میل، خشونت و نیاز به عشق و تماس انسانی سرگردان‌اند. هر کدامشان در تقلاست تا چیزی برای چنگ زدن پیدا کند: قدرت، رابطه با زن یا مرد، ایمان، الکل و مواد، خشونت یا خاطره‌ای از گذشته. همین هم‌زمانی نیاز به نزدیکی و ناتوانی از ساختن رابطه برای قهرمان مهم است. آدم‌ها در بزمرگی زبان عاطفی و اعتماد اجتماعی خود را از دست داده‌اند و افقی برای آینده نمی‌بینند. زنان اغلب قربانی ساختار مردسالار، فقر و ناامنی همین محیط هستند. و ادامه زندگی به واکنشی غریزی تبدیل می‌شود؛ گاهی حتی تلاشی آگاهانه نیست و تنها از آن رو ادامه دارد که راه دیگری باقی نمانده است.

زبان بی‌پرده و شخصیت‌های چندبعدی

قهرمان زبان رمان را واقع‌گرا، خشن، موجز و به‌شدت بی‌پرده توصیف می‌کند؛ مردسالاری و جنسیت‌گرایی جامعه در این زبان بازتاب دارد. او برای توضیح شدت این بی‌پردگی، اکبر سردوزامی را مثال می‌زند، اما تفاوت را هم مشخص می‌کند: به نظر او، این ویژگی در آثار سردوزامی بیشتر در دشنام‌های جنسی دیده می‌شود، در حالی که در بزمرگی به گفت‌وگوهای معمول، افکار و رفتار روزمره آدم‌ها گسترش یافته است.

بخش بزرگی از روایت بر دوش دیالوگ‌های رمان است؛ گفت‌وگوهایی که با وجود طولانی بودن طبیعی‌اند. توضیحات اضافی کنار می‌روند و خود حرف زدن، روابط آدم‌ها را آشکار می‌کند. تصویرسازی‌های سنگین و خفه‌کننده، بیان سرد، پرهیز از احساساتی کردن صحنه‌ها و نمایش بی‌پرده خشونت، به باور قهرمان با درونمایه رمان تناسب دارند. این زبان، بخشی از شیوه ساختن جهان اثر است و خشونت را با نثری پالوده و تسلی‌بخش از چشم خواننده دور نمی‌کند.

شخصیت‌ها در این خوانش به دو دسته کاملا خوب و کاملا بد تقسیم نمی‌شوند. راوی اول شخص، افسر وظیفه‌ای است که هم شاهد مناسبات موجود است و هم درون همان مناسبات زندگی می‌کند. تفاوت‌های اخلاقی و رفتاری او با دیگران، حضور و سکوتش را از مشارکت در نظم موجود جدا نمی‌کند. راوی، با وجود اول‌شخص بودن روایت، نارسایی‌ها و نیازهای خودش را هم از خواننده پنهان نمی‌کند.

قهرمان برای نشان دادن این پیچیدگی چند نمونه می‌آورد: جیک‌جیک هم جذاب است و هم خطرناک؛ شاهی هم خشونت دارد و هم تنهایی عمیق. شخصیتی که در رمان با حروف «گ ک ب» معرفی می‌شود نیز با وجود رفتارهای منزجرکننده‌اش، محصول محیط و مناسبات قدرت است. رفتار تحقیرآمیز و خشونت‌بار او با زنان فقیر و بی‌پناه و با دختری ۱۰ ساله، تباهی این جهان را آشکار می‌کند. با این همه، قهرمان تاکید دارد که رمان، او را صرفا به یک هیولا یا مجرم جنسی تقلیل نمی‌دهد، بلکه نشان می‌دهد چنین آدمی در چه مناسباتی شکل گرفته است.

این نگاه، نیروهای پادگان را نیز یکدست نمی‌کند. بعضی به فساد و آزارگری رسیده‌اند، بعضی برای حقوق و از سر نداشتن جای دیگری مانده‌اند، برخی گرفتار اجبار شغلی و ماموریت‌اند، عده‌ای میان انسانیت و خشونت معلق‌اند و بعضی به بی‌تفاوتی کامل رسیده‌اند. توجه به این تفاوت‌ها، دامنه سازوکار فرسایش را نشان می‌دهد: حتی افراد ظاهرا قدرتمند نیز از ترس، تحقیر و تباهی همان ساختار مصون نیستند.

خشونت فراگیر و جنگ نامقدس

یکی از تصویرهای محوری گفتار، کنار هم قرار گرفتن سربازخانه‌ای پر از مردان بی‌زن و روستایی پر از زنان و کودکان عمدتا بی‌مرد است. بسیاری از مردان روستا گریخته‌اند، به شهر یا دشت رفته‌اند یا پنهان مانده‌اند. این دو فضا از طریق نیاز، فشار، معامله، الکل و تریاک، نزاع و روابط جنسی به هم وابسته‌اند. خشونت از بالا و از مرکز اعمال می‌شود، اما در روابط روزمره نیز از نو تولید می‌شود و به درون آدم‌ها راه پیدا می‌کند.

گفت‌وگوها از ترس، خشم فروخورده، حسادت و بی‌اعتمادی انباشته‌اند. حتی یک کودک هم از این چرخه بیرون نمی‌ماند. قهرمان از دختر ۱۰ ساله و پسر پنج یا شش‌ساله‌ای یاد می‌کند که گویی پیش از نوجوانی پیر شده‌اند و رفتار تنها الگوهای در دسترس خود را تکرار می‌کنند. تفاوتشان با بزرگسالان، بیش از هر چیز در کوچکی و بی‌پناهی بیشتر است.

مرگ، دروغ، تحقیر و تعرض به حریم انسانی به امور عادی تبدیل شده‌اند. قهرمان هنگام توضیح تعرض، تصریح می‌کند که منظورش فراتر از خشونت جنسی، شکستن مرز و حرمت انسان است. سرچشمه این وضعیت را نیز به شرارت ذاتی چند فرد محدود نمی‌کند: فقر، سرکوب، تبعیض، انزوا و بی‌ثباتی، افراد آرام‌تر را هم به تدریج خشن یا بی‌حس می‌کنند. در چنین جهانی، سرنوشت‌ها به نابودی، گریز یا ماندن از راه عادت میل می‌کنند؛ عادتی که می‌تواند به خاموش شدن حساسیت و احساس بینجامد.

ساسان قهرمان رمان بزمرگی را در برابر الگوی رسمی بازنمایی جنگ هشت‌ساله ایران و عراق با مفاهیمی چون ایثار، شهادت، تقدس و معنویت قرار می‌دهد. جنگ در این رمان به دستگاه فرسایش انسان تبدیل می‌شود. شاهی، هم‌خدمتی راوی، به عنوان فردی زخمی از جنگ، بیشتر حامل خستگی و تلخی است تا نشانه افتخار و تقدس. قهرمان در اشاره‌ای گذرا به جنگ اخیر نیز از جامعه‌ای سخن می‌گوید که جنگ را تحمل می‌کند، اما نگاه تقدیس‌کننده پیشین را ندارد.

تقابل نیروهای دولتی و شورشی نیز به تقسیم ساده خیر و شر نمی‌انجامد. دستان، فرمانده خشن و باتجربه، سال‌ها در تعقیب شورشیان بوده و امیر کمالی در سوی دیگر جایگاهی ویژه دارد. به نظر قهرمان، رویارویی آنان، به خصوص درگیری نهایی، مرز قهرمان و جنایتکار یا مبارز و تحمیل‌گر را مبهم می‌کند. هر دو سو در چرخه خشونت و انتقام گرفتارند.

مردانگی و ناتوانی از صمیمیت

بحران مردانگی برای قهرمان یکی از محورهای اصلی رمان بزمرگی است. حمید، جیک‌جیک، شاهی، «گ ک ب» و حتی راوی، هر یک صورتی از مرد زخمی و فرسوده‌اند. آنها باید پیوسته قدرت و جایگاه خود را اثبات کنند و از آشکار شدن ضعف می‌ترسند. احساسات را پنهان می‌کنند و در شناخت یا بیان عشق ناتوان‌اند. میل جنسی با خشونت درمی‌آمیزد و نیاز به تعلق، با مالکیت اشتباه گرفته می‌شود.

شوخی‌های رکیک، مستی، مصرف مواد، تحقیر و نزاع جای رابطه انسانی را می‌گیرند. دامنه خشونت از هم‌خدمت و زیردست تا زنان، کودکان، سگ‌ها و قورباغه‌ها می‌رسد. واکنش دیگر نیز عقب‌نشینی و سکوت است. حاصل، رابطه‌هایی است که بر پایه سلطه، تقابل و سوءاستفاده شکل گرفته‌اند، در حالی که نیاز به نزدیکی همچنان باقی است.

در این نقطه، قهرمان فیلم‌های «شکار گوزن» و «اینک آخرالزمان» را به یاد می‌آورد. در زمان و جامعه‌ای دیگر، چنین تصویری می‌توانست عمدتا درباره نسلی از سربازان آسیب‌دیده از جنگ، مانند تجربه ویتنام باشد. اما در خوانش او از ایران پس از انقلاب و جنگ، این وضعیت به یک گروه نظامی محدود نمی‌ماند: گویی سربازخانه به سراسر جامعه گسترش یافته است. این قیاس، بحث را از آسیب فردی سربازان به شکل عمومی روابط اجتماعی می‌برد.

قهرمان در ادامه گفتارش با اشاره به گروهی از نویسندگان ایرانی و غیرایرانی و مقایسه برخی آثار آن‌ها با بزمرگی، ابعاد عمیق‌تر این رمان را در بستر ادبیات معاصر فارسی و انگلیسی بررسی می‌کند.

ساعدی؛ محیط و جنون

در میان نویسندگان ایرانی، قهرمان نخست به غلامحسین ساعدی و آثاری چون «عزاداران بیل»، «ترس و لرز» و «گاو» اشاره می‌کند. وجه مشترک این آثار، نقش فعال مکان در روان آدم‌هاست. روستا و محیط، نیرویی اجتماعی و روانی می‌شوند که انسان‌ها را محبوس می‌کند و از درون می‌فرساید. خشکسالی، گرما و انزوای بزمرگی نیز چنین کارکردی دارند.

جنون در آثار ساعدی، در توصیف قهرمان، ناگهانی و بی‌علت نیست: ترس، خرافه، فقر و فشارهای پیدا و پنهان، روان آدم‌ها را تدریجا می‌جوند. در بزمرگی نیز سربازان، زنان و صاحب‌منصبان در سراشیب فرسایش، تنهایی و بحران ایمان قرار دارند. تفاوت آن است که در جهان ساعدی وهم، خرافه و کابوس روانی برجسته‌تر است، در حالی که جهان سعیدی‌پور زمینی‌تر و عریان‌تر و خشونتش گسترده‌تر و عادی‌تر است.

صورت‌بندی اصلی این قیاس، تفاوت میان اضطراب جمعی و فرسودگی جمعی است: ساعدی اضطراب جمع را روایت می‌کند و بزمرگی، به تعبیر قهرمان، فرسودگی انسان‌هایی را که پس از انقلاب و جنگ، نظامی شده و بیهوده نظامی مانده‌اند.

چوبک؛ بدن، غریزه و ساختار

نسبت بزمرگی با صادق چوبک از راه بدن، غریزه، خشونت و زبان مطرح می‌شود. ساسان قهرمان «سنگ صبور»، «تنگسیر» و «انتری که لوطیش مرده بود» را نام می‌برد و چوبک را از نویسندگانی می‌داند که بدن بی‌سانسور را وارد داستان فارسی کردند: عرق، شهوت، مدفوع، بیماری، استفراغ، زخم، چرک و گرسنگی. بزمرگی نیز با گرما، عرق، خون و آلودگی، جهانی شدیدا جسمانی می‌سازد؛ وضعیتی که به بیغوله‌های بیرون محدود نیست و در خوابگاه و آسایشگاه سربازخانه هم حضور دارد.

این بی‌پروایی فقط جنسی نیست. در هر دو جهان، خشونت و ابتذال، شاعرانه و نظیف نمی‌شوند. انسان در فشار ترس، نیاز و غریزه بقا دیده می‌شود و مرز انسانیت و حیوانیت سست است. قهرمان در عین حال استثنایی چون قهرمان «تنگسیر» را به یاد دارد و همه شخصیت‌های چوبک را یکسان توصیف نمی‌کند.

تفاوت اساسی را در مقیاس روایت می‌بیند: چوبک بیشتر سرنوشت فرد، فروپاشی روانی یک حاشیه‌نشین یا بحران اخلاقی یک شخصیت را دنبال می‌کند، اما بزمرگی بر ساختار جمعی تکیه دارد و در آن جنگ، قدرت نظامی و امنیتی، سترونی محیط و خشونت سازمان‌یافته، نقش محوری دارند. در تنگسیر نیز فشار ساختار اجتماعی دیده می‌شود، اما تحول، اقدام و نتیجه همچنان بر محور یک فرد است.

از سوی دیگر، در خوانش قهرمان، بزمرگی از جبر محیط و بدن فراتر می‌رود. بحران معنا، ایمان، اعتقاد و امید نیز به محورهای اصلی رمان تبدیل می‌شود. او برای بیان این ترکیب، با احتیاط تعبیرهایی چون «ناتورالیسم اگزیستانسیال» و «رئالیسم تیره پس از جنگ» را پیشنهاد می‌کند؛ صورت‌بندی‌هایی برای فهم پیوند فشار بیرونی با فرسودگی درونی انسان.

احمد محمود؛ اقلیم مشترک، افق متفاوت

گرما، مردان فرسوده و فضای جنوب، قهرمان را به یاد جهان احمد محمود و به ویژه رمان «زمین سوخته» می‌اندازند. با این حال، او تفاوت را بنیادین می‌داند. در رئالیسم اجتماعی و انتقادی احمد محمود، تاریخ، آرمان، مبارزه، مقاومت و امکان تحول مثبت هنوز معنا دارند. در بزمرگی افق جمعی تقریبا از میان رفته و شخصیت‌ها به امکان تغییر تکیه ندارند.

از نظر قهرمان، رمان را می‌توان حاصل نیرومند گذر از سنت‌های ساعدی، چوبک و احمد محمود دید، اما زمان تاریخی متاخرتر آن اهمیت دارد. حتی در جهان‌های تیره پیشینیان، گاهی امکان اخلاقی یا اقدام فردی باقی می‌ماند. در بزمرگی محیط فراگیرتر، آدم‌ها فرسوده‌تر و خشونت همگانی‌تر شده است. درگیری تنها میان فرد و حکومت، اداره یا ارباب نیست، بلکه افراد در همه سطوح یکدیگر را فرسوده می‌کنند. او از همین زاویه رمان را نوعی سند روانی نسل‌های پس از انقلاب و جنگ می‌خواند؛ نسلی که، در توصیف او، نه ثبات و آرمان‌گرایی پیش از انقلاب را تجربه کرده، نه به ایمان دوران جنگ تکیه دارد و نه امید روشنی به آینده می‌بیند.

اخوان ثالث و فرسودگی امید

هراس و خمودگی عمومی، قهرمان را به شعر «زمستان» از مهدی اخوان ثالث و فضای پس از کودتای ۲۸ مرداد می‌رساند. تمایز مهم آن است که راوی زمستان از وضع جامعه و ریشه تلخی آن آگاه است و بخشی از رنج او از همین آگاهی می‌آید. آدم‌های بزمرگی حتی به چرایی سقوط خود و جامعه نمی‌اندیشند. فشار چنان عادی شده که گویی جهان از آغاز همین بوده و راهی بیرون از آن وجود ندارد.

قهرمان در کنار زمستان به تصویر شهریار شهر سنگستان نیز اشاره می‌کند. در نگاه او، نسل‌های پیشین هنوز شکلی از رویای جمعی داشتند: عدالت، آزادی، دین و رستگاری، انقلاب، سوسیالیسم، توسعه یا حتی شورش و انتقام. در بزمرگی زبان و ساختارهای ایدئولوژیک مانده‌اند، اما باور پشتیبانشان تهی شده است. افراد نه جایگاه روشنی در ایمان و بی‌ایمانی دارند، نه لزوما روشنفکر، انقلابی یا معترض‌اند؛ در تعلیق زندگی می‌کنند.

پناه بردن به الکل، تریاک و حتی در نبود آن عقرب خشک‌شده، یا گریز به بیغوله، پستو، رویا و کابوس، مثال‌های این دوام آوردن بی‌افق‌اند. قهرمان این وضعیت را مرگ ایمان نمی‌نامد، بلکه از ایمانی سخن می‌گوید که زیر فشار فرسوده و له شده است.

گلشیری؛ خویشاوندی در مضمون

قهرمان میان بزمرگی و برخی آثار هوشنگ گلشیری نیز خویشاوندی دوری می‌بیند: «شاه سیاه‌پوشان»، «بره گمشده راعی»، «به خدا من فاحشه نیستم» و «شازده احتجاب». حس زوال، خفگی، فرو ریختن معنا و زندگی در جهانی بیمار، زمینه این قیاس‌اند. در اشاره به شازده احتجاب، تباهی جامعه و ویژگی‌های دوران قاجار نیز مطرح می‌شود.

حد این مقایسه برای او روشن است: از حیث فرم، زبان و تکنیک، بزمرگی تقریبا شباهتی به آثار گلشیری ندارد. پیوند در برخی مضمون‌هاست. قهرمان تفاوت را با دو نوع کابوس توضیح می‌دهد: گلشیری کابوس فرهنگی و تاریخی ایران را می‌نوشت، نشتر می‌زد و هشدار می‌داد، و سعیدی‌پور کابوس اجتماعی و جسمانی را در موقعیتی روایت می‌کند که فرسایش پیش رفته و گویی فرصت هشدار سپری شده است.

پارسی‌پور و جایگاه زنان

ساسان قهرمان، بزمرگی را رمانی فمینیستی نمی‌خواند و در عین حال ضد فمینیستی هم نمی‌داند. توجه به بدن زن، سرکوب یا ابزاری شدن میل جنسی و زنان به حاشیه رانده‌شده، او را به مقایسه با شهرنوش پارسی‌پور می‌رساند. در آثار پارسی‌پور، به توصیف او، هنوز امکان رهایی، دگردیسی یا دست‌کم گریز ذهنی وجود دارد. اما جهان بزمرگی بسته‌تر و مردانه‌تر است.

نمونه مشخص این بحث، زن پزشک در بهداری است. او ظاهرا مانند زنان بی‌پناه روستا در موضع فرودستی قرار ندارد، اما گفتار مردان و تصویری که از او می‌سازند، به شکل دیگری تحقیرش می‌کند. قهرمان این تخریب کلامی و ذهنی را نیز نوعی شکستن زن می‌بیند. امنیت و استقلال زنان تنها با خشونت مستقیم از میان نمی‌رود، بلکه نگاه و زبان مسلط نیز در این فرآیند نقش دارند.

تفاوت زاویه دید دو جهان مهم است: پارسی‌پور به جهان زنانه سرکوب‌شده از درون نزدیک می‌شود و امکان دگرگونی را می‌جوید. بزمرگی آن را از بیرون و از چشم مردانی می‌بیند که خود نیز قربانی ساختار خشونت‌اند. این وضعیت در تحلیل قهرمان فقط حاصل مردسالاری نیست و فقر، جنگ، نظامی‌گری و مناسبات اقتصادی و سیاسی نیز در آن دخالت دارند.

روانی‌پور و محب‌علی

قهرمان دو مقایسه کوتاه دیگر نیز در این گفتار انجام می‌دهد. در مقایسه با منیرو روانی‌پور، موضوع به اقلیم، روستا، فرودستان و خشونت محیط مربوط است: گرما، طبیعت خشن و فرسودگی جغرافیا مستقیما بر روان و رفتار آدم‌ها اثر می‌گذارند. در مقایسه با مهسا محب‌علی و «نگران نباش»، فضای فروپاشیده و انسان‌های آسیب‌دیده محور توجه‌اند.

او محب‌علی را از نظر نسلی به سعیدی‌پور نزدیک‌تر می‌داند. درباره پارسی‌پور و روانی‌پور نیز به حضور پررنگ آثارشان در فضای پس از انقلاب اشاره می‌کند، با این تصریح که پارسی‌پور پیش از انقلاب هم آثاری داشته است. این قیاس‌های کوتاه، دو وجه متفاوت رمان، یعنی اثر اقلیم بر روان و تجربه زیستن در جهانی فروپاشیده را برجسته می‌کنند.

فاکنر؛ جنوب و ویرانه ایمان

در ادبیات معاصر انگلیسی، یکی از بنیادی‌ترین قیاس‌های قهرمان میان بزمرگی و جهان داستانی ویلیام فاکنر است. جنوب ایالات متحده در جهان فاکنر، فضایی گرفتار گذشته، سلسله‌مراتب، پوسیدگی و خشونت است. در بزمرگی نیز محیط و روابط قدرت، انسان‌ها را از درون و بیرون می‌فرسایند. با این همه، تفاوت در جایگاه دین و اسطوره به بحث گسترده‌تری درباره بحران ایمان می‌انجامد.

ساسان قهرمان «ابشالوم، ابشالوم!» و «خشم و هیاهو» را مثال می‌زند. به نظر او، الگوها و تمثیل‌های کتاب مقدس در آثار فاکنر می‌توانند به پایه ساختار روایت تبدیل شوند: گناه موروثی، سقوط، قربانی شدن، تقدیر و نیاز به رستگاری، همگی پشتوانه‌ای اسطوره‌ای دارند. حتی در تاریک‌ترین موقعیت‌ها، نوعی عظمت تراژیک کتاب‌مقدسی باقی است.

در بزمرگی واژه‌های مذهبی بیشتر بقایای جهانی فروریخته‌اند. خدا، جهنم، گناه، نجاست و قسم در گفتار روزمره تکرار می‌شوند، اما دیگر به جهان نظم و معنا نمی‌دهند. احساس گناه باقی مانده و رستگاری و پالایش اخلاقی از افق دور شده است. دین به خاطره، زبان و اضطرابی بی‌پاسخ بدل می‌شود.

نمونه قهرمان، جمله‌ای در گفت‌وگوهای شاهی و راوی با این مضمون است که فقط سگ‌ها می‌دانند چه کسی خدا را خلق کرده است. او بر وارونگی مفهوم آفرینش مکث می‌کند: خدایی که باید خالق و سرچشمه نظم باشد، خود در جایگاه مخلوقی با آفریننده ناشناخته قرار می‌گیرد. شخصیت‌ها دعا می‌کنند، قسم می‌خورند و از جهنم می‌ترسند، اما در جهنمی زمینی به سر می‌برند که در آن حتی خدا و شیطان هم غایب‌اند.

قهرمان این وضعیت را نوعی «احساس گناه بی‌کفاره» می‌نامد. آدم‌ها احساس آلودگی دارند، بی‌آنکه دقیقا بدانند به چه آلوده‌اند. و در عین حال، راهی برای پالایش و رهایی نمی‌شناسند. همان‌گونه که سربازخانه در خوانش او به جامعه تعمیم می‌یابد، این گناه و اضطراب بی‌پاسخ نیز به تجربه‌ای جمعی بدل می‌شود.

مک‌کارتی، کنراد، کامو و اشتاین‌بک

نزدیکی بزمرگی به کورمک مک‌کارتی از خشونت طبیعی‌شده، مردان زخمی و جهانی می‌آید که به رنج انسان اعتنایی ندارد. اخلاق فروریخته و شخصیت‌ها از همان ساختار خشونت برآمده‌اند و درون آن گرفتارند. این شخصیت‌ها برای او نه قهرمان‌اند و نه ضدقهرمان؛ انسان‌هایی فرسوده‌اند که حتی قدرت و منصب نیز آنان را از ساختار خشونت بیرون نمی‌برد. قهرمان این نسبت را، به ویژه از حیث خشونت و نگاه به موقعیت انسان در جهان، عمیق می‌داند.

در مقایسه با جوزف کنراد و رمان کوتاه «دل تاریکی»، هم زبان مطرح است و هم فروپاشی اخلاق در منطقه‌ای دورافتاده. فضای استعماری کنراد با ناحیه مرزی سعیدی‌پور تفاوت دارد، اما در هر دو، قدرت و سلسله‌مراتب، انسان را محدود و فاسد می‌کنند. محیط، روان را تغییر می‌دهد و مرز تمدن و توحش سست می‌شود. قهرمان مشخصا دو شخصیت جیک‌جیک و دستان (فرمانده) را از جهاتی به شخصیت‌های کنرادی نزدیک می‌بیند: جذاب و فاسد، و همزمان تراژیک و ترسناک.

آلبر کامو از مسیر گرما، پوچی، بیگانگی عمومی و تعلیق آدم‌هایی وارد بحث می‌شود که در جهانی بی‌معنا دوام می‌آورند. با این حال، قهرمان تصریح می‌کند که بزمرگی از حیث خشونت و هستی‌شناسی به مک‌کارتی نزدیک‌تر است. اشاره او به جان اشتاین‌بک کوتاه‌تر است: نسبت با اشتاین‌بک را شبیه نسبتی می‌داند که پیش‌تر با احمد محمود توضیح داده بود، یعنی قرابتی که تفاوت در افق اجتماعی و امکان امید، آن را محدود می‌کند.

بوکوفسکی؛ شباهت زبانی و تفاوت بنیادی

زبان عریان و مردانه، بدن، فرودستان، مردان شکست‌خورده، ابتذال روزمره و طنز تلخ، قهرمان را به یاد چارلز بوکوفسکی می‌اندازند. او از زبانی سخن می‌گوید که به آراستگی و ادبیت متعارف پشت می‌کند. با این حال، این شباهت را واقعی اما ثانوی و محدود می‌داند و نسبت بزمرگی با فاکنر و مک‌کارتی را بنیادی‌تر می‌شمارد.

تفاوت نخست، امکان آزادی فردی است. در بوکوفسکی هنوز نوعی آزادی آنارشیستی باقی می‌ماند، اما آدم‌های بزمرگی حتی از آن محروم‌اند. تفاوت دوم، مقیاس جهان داستانی است: بوکوفسکی در توصیف قهرمان، نویسنده فرد و شهر، میخانه و آپارتمان، تنهایی و شکست شخصی و رابطه‌های خراب است. در بزمرگی، ساختار سیاسی و تاریخی، پادگان، جنگ، فقر عمومی و مرزی و سلسله‌مراتب نظامی، بنیاد جهان روایت را می‌سازند. این جهان با وجود بی‌نظمی، نظام‌مند و سیاسی است.

تفاوت سوم به لذت بازمی‌گردد. در بوکوفسکی، حتی سقوط، الکل، بطالت، قمار و تمسخر خود و جهان می‌تواند با نوعی لذت آنارشیستی یا نیهیلیستی همراه باشد. در خوانش قهرمان از بزمرگی، همان دستاویزها چنین لذتی ندارند و تنها ادامه نفس کشیدن را ممکن می‌کنند.

او این نسبت‌ها را با دو تصویر توضیح می‌دهد: گویی فاکنر و مک‌کارتی درباره پاسگاهی فراموش‌شده در جنوب خشک ایران داستان نوشته‌اند، یا بوکوفسکی را به پادگانی کنار روستایی خشک و مرزی تبعید کرده‌اند، جایی که الکل و خشونت دیگر نشانه شورش فردی نیستند. این تصویرها شدت وابستگی جهان بزمرگی به ساختار و اقلیم خاص آن را نشان می‌دهند.

رمانی با امکان اقتباس سینمایی

قهرمان قابلیت اقتباس سینمایی رمان را به سه ویژگی مشخص پیوند می‌دهد: نقش محوری گفت‌وگو، تصویرسازی دقیق و ضرباهنگ روایت. سپس ترکیبی فرضی می‌سازد: فیلمی از دنی ویلنو درباره پاسگاهی فراموش‌شده در ایران پس از جنگ، با مردانی شبیه شخصیت‌های سام پکین‌پا، سکوت‌های نوری بیلگه جیلان و خشونتی از جهان مک‌کارتی.

«سیکاریو» نمونه اصلی این بخش است. قهرمان تصور می‌کند اگر روایت آن از مرز مکزیک به جنوب مرزی ایران پس از جنگ منتقل می‌شد، می‌توانست به جهان بزمرگی نزدیک شود. مرز، حضور نیروهای نظامی و امنیتی، خشونت ساختاری، اخلاق خاکستری و فرسایش روانی، وجوه مشترک‌اند. ساختار از افراد نیرومندتر است و خشونت به تدریج همه را در خود هضم می‌کند. گرما، خاک و اضطرابی که جغرافیا ایجاد می‌کند نیز در این قرابت نقش دارند.

در سینمای ایران، او از وجه اقلیمی بعضی آثار پرویز کیمیاوی و از «ناخدا خورشید» ناصر تقوایی یاد می‌کند: جنوب، گرما، مردانگی، خشونت خاموش و فرسودگی محیط، عناصر این مقایسه‌اند. «آژانس شیشه‌ای» ابراهیم حاتمی‌کیا نیز از منظر انسان‌های جنگ‌زده، بحران پس از جنگ و زخم‌های باقی‌مانده مطرح می‌شود. قهرمان در عین این نزدیکی‌ها، جهان بزمرگی را تیره‌تر و عریان‌تر می‌بیند و بر فقدان تکیه‌گاه اخلاقی و معنایی آن تاکید می‌کند.

پایان باز و داوری نهایی

با وجود تاکید فراوان قهرمان بر ناامیدی، ارزیابی او از پایان رمان یک قید مهم دارد. در گفت‌وگوهای کوتاه پایانی، سخن از عشق، بازگشت، بخشش و امکان پیدا کردن راهی بهتر به میان می‌آید. این گفت‌وگوها روزنه کوچکی از انسانیت و امید باز می‌گذارند، اما او در تحقق آن تردید دارد: تلخی انباشته سراسر رمان، باور به اینکه شخصیت‌ها بتوانند چنین راهی را انتخاب کنند را دشوار می‌کند.

پایان از این منظر، حل قطعی بحران یا وعده نجات نیست و در عین حال امکان دیگری را کاملا نمی‌بندد. بلاتکلیفی و فرسایشی که در طول رمان جریان داشته ادامه پیدا می‌کند. بنابراین، روزنه انسانیت در پایان باز می‌ماند، بی‌آنکه فرسودگی جهان رمان برطرف شده باشد.

ارزیابی نهایی ساسان قهرمان، قرار دادن بزمرگی در شمار مهم‌ترین رمان‌های تیره و واقع‌گرای ادبیات معاصر ایران است. اهمیت اثر را در ترسیم روشن واقعیت تاریک انسان فرسوده در جامعه‌ای بی‌فردا می‌بیند: انسان‌هایی گرفتار وضعیتی که نه جنگ است و نه صلح، نه قحطی است و نه وفور، نه نظم است و نه بی‌نظمی؛ جهانی که در آن تنهایی، بی‌قراری، مرگ، تحقیر، خشونت و تلاش غریزی برای دوام آوردن به طبیعت روزمره تبدیل شده‌اند.

گفتار با دعوت به خواندن کتاب و معرفی آن به دیگر علاقه‌مندان پایان می‌یابد؛ دعوتی متکی بر این باور که رمان بزمرگی شایسته دیده‌شدن و خوانده‌شدن بسیار بیشتری است.

مشخصات منبع

ساسان قهرمان، «نگاهی به رمان «بزمرگی» با قیاس‌هایی ادبی و سینمایی و جایگاه آن در ادبیات داستانی ایران»، کانال یوتیوب «آکادمی کافه رنسانس»، ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، مدت: ۵۷ دقیقه و ۲۱ ثانیه.

Sasan Ghahreman. Cafe Renaissance Academy. 18 May 2026.

رفتن به ویدئوی اصلی