هیچان و رنجی که به یکدیگر میرسانیم
هیچان، مجموعهای از موقعیتهایی است که در آنها انسان، هم رنج میبرد و هم به رنج دیگران دامن میزند. جواد سعیدیپور در این داستانها، بیرحمی را تا درون روابط آشنا دنبال میکند؛ تا رابطه دو برادر، گفتوگوی اعضای یک خانواده، رفتار همسایهها و مناسبات همکاران. در این جهان، فاصله میان تصویری که آدمها از خودشان دارند و اثری که بر زندگی دیگران میگذارند، گاه به اندازه فاصله میان مهربانی و خشونت است.
این روابط در بستری از نابرابری، ترس و محدودیت شکل میگیرند. نیاز مالی، وابستگی خانوادگی و قدرت اداری، بر حق انتخاب آدمها اثر میگذارند و گاهی راه اعتراض را نیز میبندند. با این همه، شخصیتهای سعیدیپور در همین شرایط، تصمیمهایی میگیرند که به زندگی دیگران جهت میدهد. توجه نویسنده به فشارهای اجتماعی، مسئولیت فردی آنها را از نظر پنهان نمیکند. بخشی از تلخی هیچان از دیدن آدمهایی میآید که با وجود شناخت رنج، به محض پیدا کردن فرصتی برای برتری، همان روابط آزاردهنده را بازسازی میکنند.
داستانهای مجموعه از نظر شکل روایت یکسان نیستند. نویسنده گاهی یک گفتوگوی روزمره را دنبال میکند و گاهی به موقعیتی خیالی، تمثیلی یا دور از منطق زندگی عادی میرود. این تنوع برای نگاه او به انسان اهمیت دارد: تجربههای آشنای زندگی در جامعه ایران، در کنار پرسشهایی قرار میگیرند که به یک زمان و مکان محدود نمیشوند. حتی در موقعیتهای نامتعارف، آنچه خواننده را درگیر میکند، میل آدمها به پذیرفتهشدن، ترس آنها از طردشدن و تلاششان برای حفظ سهمی از زندگی است.
در داستان «پای تلفن دو تا برادر بودند»، موضوع، مسئلهای پیشپاافتاده و ساده است: تغییر زمان دیدار با پدر. با این حال، در ذهن مردی که برادرش با او تماس گرفته، همین هماهنگی ساده به کشمکشی بر سر تحقیر و برتری تبدیل میشود. او زنگخوردن تلفن را طول میدهد، کلماتش را حسابشده انتخاب میکند و میکوشد برادرش را در موقعیت درخواستکننده نگه دارد. وقتی باید نتیجه تصمیمش را با تماس دیگری خبر بدهد، نگران میشود که این بار خودش در موضع ضعف قرار بگیرد. حتی مشورت با همسر نیز در ذهن او معنای دیگری پیدا میکند و به بخشی از همین جدال تبدیل میشود. طنز داستان از فاصله میان سادگی موضوع و پیچیدگی حسابگریهای مرد نیرو میگیرد. آنچه میتوانست فرصتی برای برقراری ارتباط باشد، در ذهن او به نبردی تبدیل شده که باید در آن پیروز شود.
یکی از روشنترین نمونههای فاصله میان احساسات، باورها و رفتار، در «این تهسیگار مال شماست؟» دیده میشود. راوی به چهره مهربان زن همسایه علاقه دارد و شباهت همسرش به او نیز برایش مهم است. اما همین مرد، تهسیگارهایش را به حیاط زن میاندازد تا سیگارکشیدنش از همسر خود پنهان بماند. شوهر زن، تهسیگارها را نشانه حضور مردی دیگر میگیرد و با همسرش خشونتآمیز رفتار میکند. راوی صدای درگیری را میشنود و با وجود آگاهی از نتیجه کارش، باز هم همان رفتار را تکرار میکند، چراکه بیرونرفتن در هوای سرد برایش دشوارتر از پذیرفتن خطری است که متوجه همسایه میشود.
در اینجا، شیفتگی راوی به مهربانی هیچ بازتابی در زندگی واقعی او ندارد. او تصویری از زن را دوست دارد که به نیاز عاطفی خودش پاسخ میدهد، اما برای آسودگی همان زن حاضر به تحمل کوچکترین زحمت نیست. وقتی زن روبهرویش میایستد و توضیح میخواهد، راوی میگوید: «خانوم من که معذرتخواهی کردم.» این جمله تلاشی برای پایاندادن به پاسخگویی است. عذرخواهی برای او باید ماجرا را ببندد، در حالی که پیامد رفتارش در زندگی دیگری همچنان ادامه دارد و عملا آزار زن به پایان نرسیده است.
عذرخواهی در داستان «هیچان» مسیر دیگری طی میکند. دو برادر پس از جدایی به هم میرسند، اما نگاهشان از روبهروشدن با چشمهای یکدیگر طفره میرود. دکمه پیراهن، پوست گردن، پیشانی، خال و مژه، هر کدام جایی برای توقف نگاهاند. نویسنده فاصله عاطفی را از همین حرکتهای کوچک میسازد. آنها پیش از نگاه مستقیم هم عذرخواهی میکنند، اما هنوز اصرار دارند که مقصر نبودهاند. نویسنده لحظه روبهروشدن نگاهها را اینطور وصف میکند: «چشمهای غریبهای را دید که چشمهای برادرش بود.» پس از در آغوش گرفتن یکدیگر، عذرخواهی دوباره با توضیحی همراه میشود: «نه. منظورم یک جور دیگر است. جوری که همیشه دوست داشتم.»
این دو داستان در کنار هم، تفاوت دو نوع مواجهه با دیگری را آشکار میکنند. در یکی، عذرخواهی باید مانع ادامه پرسش شود؛ در دیگری، پس از نگاهکردن به یکدیگر و در آغوش گرفتن هم، معنایی تازه پیدا میکند و از دفاعی که هر کدام از بیتقصیری خود میکردند، فاصله میگیرد. نام قابیل در پایان «هیچان»، خاطره اسطوره برادرکشی را نیز به این دیدار میآورد. نزدیکشدن دو برادر با گذشتهای سنگین همراه است و همین، به حرکت ساده در آغوش گرفتن یکدیگر وزن بیشتری میدهد.
در داستانی دیگر به نام «لیست انتظار»، ۹ کارمند بانک گروگان گرفته شدهاند و باید از میان خود، یک نفر را برای کشتهشدن انتخاب کنند. در این موقعیت مرگبار نیز، اختلافهای پیشین از میان نمیروند و به داوری درباره حق زندهماندن یکدیگر راه پیدا میکنند. تنهایی یک نفر، خیانت دیگری و موقعیت شغلی نفر سوم، هر کدام دلیلی برای ترجیح مرگ او به دیگران میشوند. مدیر بانک میگوید در این شرایط رئیس آنها نیست، اما بلافاصله به کسی که اقتدارش را زیر سوال برده، هشدار میدهد: «نه چنین فکری نمیکنم. اما این حرف تو یادم میماند.»
قرعهکشی نیز از داوریهای شخصی آنها جدا نمیماند. وقتی نام زنی درمیآید که تازه از خیانت شوهرش باخبر شده، همدردی جمع به تجدید قرعهکشی میانجامد. اما وقتی قرعه به نام زنی میافتد که در آن رابطه حضور داشته، همان جمع ساکت میماند. این تفاوت، ادعای برابری آنها را زیر سوال میبرد. سرانجام مرد مسلح، نتیجه انتخابشان را کنار میگذارد و نزدیکترین مرد به در را با خود میبرد. صدای شلیک شنیده میشود و کمی بعد، درخواست انتخاب قربانی دیگری از راه میرسد. در این وضعیت، هم قساوت قدرت بیرونی دیده میشود و هم آمادگی آدمهای گرفتار برای تبدیل رنج و خشم شخصی به حکم مرگ دیگری. این در حالی است که اختیار محدودی که به آنها داده شده، در هر لحظه ممکن است به اراده صاحب اسلحه بیمعنا شود.
در «زنی در انتظار تاکسی»، همین مسئله در خیابان و در برخورد با پلیس رخ میدهد. زن از مردی شکایت دارد که به گفته او، میخواسته به زور سوار ماشینش کند. مامور به جای رسیدگی به حرف او و دیدن رد انگشتها روی بازویش، درباره حضور شبانهاش در خیابان سوال میکند. سپس، هنگامی که خودش میخواهد زن را برساند و با اعتراض مرد روبهرو میشود، تصمیمش درباره متهم تغییر میکند. حمایت از زن به رقابتی میان دو مرد بر سر اختیار او تبدیل میشود.
در «عاشقهای قدیمی»، چند مرد در یک جلسه ادبی، از زنی که مشغول نوشتن است، تصویرهایی مطابق میل خود میسازند. هر کدام در او چیزی میبیند که کمبود یا آرزوی خودش را پاسخ میدهد. اما زن، که خود راوی داستان است، از سروصدای مردان پشت سرش برای نوشتن طرح داستانی استفاده میکند. جایگاه او در روایت، زندگی ذهنی مستقلش را در برابر تصویرهایی قرار میدهد که مردان از او ساختهاند. وقتی موقعیت زن با تصویر مطلوبشان جور درنمیآید، علاقه آنها نیز به داوری تحقیرآمیز تبدیل میشود. طنز داستان، هم خودشیفتگی این مردان را آشکار میکند و هم محدودیت نگاهی را که دیگری را فقط در نسبت با خواستههای خودش میفهمد.
در آخرین داستان مجموعه، «مثل روز اول»، حق روایتکردن به حافظه جمعی پیوند میخورد. مردی از درخت، تاب و نیمکتی حرف میزند که به یاد او، زمانی در محل وجود داشتهاند. دیگران چنین چیزی به یاد نمیآورند و پلیس از او میخواهد حرفش را پس بگیرد. در فاصله بازداشت مرد و بازگشت او، خواست تازهای در همسایهها شکل میگیرد: حتی اگر گذشته روشن نباشد، میتوانند برای بچههایشان درخت و تاب و نیمکتی داشته باشند. اما دخالت پلیس همین خواست را نیز خاموش میکند. راوی جمعی در صفحه ۱۸۶ میگوید: «آرزوی داشتن درخت و تاب و نیمکت را از وجودمان پاک کردیم.»
داستان، وجود درخت در گذشته را به واقعیتی قطعی تبدیل نمیکند. آنچه در پایان روشن است، از دست رفتن خواستی برای آینده است. فشار بر روایت یک نفر، به جایی رسیده که جمع، آرزوی خودش را کنار میگذارد و آرامش را در چشمپوشیدن از آن میجوید. سعیدیپور از موضوعی کوچک در یک محله، تصویری از رابطه سرکوب و سازگاری میسازد؛ رابطهای که در آن، برای حفظ وضع موجود، حتی تصور زندگی متفاوت نیز باید محدود شود.
در کنار این شکستهای رنجآور، هیچان به لحظههای کوچک استقلال نیز توجه دارد. دو داستان «پاککردن خاطره بد» و «رودخانه بزرگ»، از دو مسیر به نسبت زندگی با لذت و میل شخصی نزدیک میشوند. در اولی، مردی پس از سالها زندگی با حسابوکتاب دقیق، با پولی پیشبینینشده برای همسرش تابلویی میخرد. زن ابتدا تابلو را میپسندد، اما دانستن قیمت، لذت او و سپس لذت مرد را از بین میبرد. آنها زندگی نسبتا راحتی دارند و نیازهایشان تامین است، اما عادت محاسبه اجازه نمیدهد خریدی بدون بازده مالی را بپذیرند. تابلو چند بار جابهجا میشود و سرانجام با هدیهدادنش به دیگری، امکان فراموشکردن این خرج فراهم میشود. چیزی که قرار بود نشانه علاقه و منبع لذت باشد، به یادآور پشیمانی تبدیل شده است.
در «رودخانه بزرگ»، کارمندی میانسال بیاختیار روی کاغذها و اسناد اداری، تصویرهایی شبیه نقاشی دوران کودکیاش میکشد و با تمسخر اطرافیان روبهرو میشود. او پس از مراجعه به روانپزشک، این کار را کنار میگذارد، اما تمرکزش به هم میریزد و انجام کارهای اداری برایش دشوار میشود. سرانجام خودش تصمیم میگیرد همان تصویر را روی کاغذی بزرگ بکشد، رنگ کند و به دیوار روبهروی میزش بیاویزد. تصویر او قرار نیست تحسین دیگران را به دست بیاورد؛ او حتی با اینکه میتواند ماهی بهتری بکشد، شکل کودکانه آن را انتخاب میکند. جمله پایانی معنای این تصمیم را روشن میکند: «اولین بار بود که احساس میکرد کسی که آنجا پشت آن میز نشسته، خود اوست.»
این لحظه در مجموعهداستانی که بارها از نادیدهگرفتن خواست و زندگی آدمها سخن میگوید، اهمیت ویژهای پیدا میکند. برای این مرد، امکان زندگی از پذیرفتن میلی آغاز میشود که دیگران مسخرهاش میکنند. در جایی دیگر، دو برادر برای نزدیکشدن به هم ناچار میشوند از توجیههایشان فاصله بگیرند و به چشمهای یکدیگر نگاه کنند.
هیچان از خلال همین موقعیتها، هم نشان میدهد چه بر سر یکدیگر میآوریم و هم به لحظههایی توجه میکند که میتوانیم خودمان و دیگری را از نو ببینیم. در تلخترین لحظههای این مجموعه، آدمها از رنجی که به دیگری میرسانند خبر دارند و با این حال، برای حفظ آسودگی خود، همان رفتار را ادامه میدهند.
جواد سعیدیپور، هیچان، مجموعه داستان، نسخه الکترونیکی فروردین ۱۳۹۰. شمارهها به صفحات چاپی کتاب ارجاع دارند؛ هر برگ PDF دو صفحه کتاب را در بر دارد. نقل قول ابتدای صفحه از داستان «قورباغه ته چاه»، صفحه چاپی ۱۴۱ است.
تفسیرها و داوریهای این نوشته یک خوانش ادبیاند. شخصیتها و راویان داستان یا گویندگان شعر را نباید بهطور خودکار با زندگی و دیدگاه مؤلف یکی گرفت. فاصلهگذاری و نشانهگذاری نقلها یکدست شده است.
مراجعه به نسخه کامل کتاب